بر ساحل انتظار تنها نشسته ام و تنها به او فکر می کنم و موجهای غمگین نگاهم تا بیکرانه های نگاهش پرکشیده است.نگاهی به سویم بینداز که بی نگاه تو از هر چه زندگیست بیزارم خسته ام خسته از هر چه درماندگی و پریشانی است. خسته ام از هر چه رنگ و ریاست و هرچه بی کسی و بی وفایی است . . .خار مغیلانم سرگشته و حیران در صحرای برهوت هستی اواره و نالان و حیران زخمی و گریان به امید نوری و سرابی به هر سویی روانم گه نوری می رسد از دور به چشم و گه ظلمت و تاریکی پایدار .
+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت14:10توسط المیرا |
|