تبليغاتX
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است...

 داستانی نیستم که مرا تعریف کنی

آوازی نیستم که مرا بخوانی

صدایی نیستم که مرا بشنوی

یک درد ساده ای هستم

پس صدایم کن!!!                                                  

                                                  

                                                                                    

                                            mianboresabz.blogfa.com

                                   

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت20:18توسط المیرا | |

با کوله باری از احساس، همگام می شوم با طلوع دوباره ی ندای قلبم. این بار در فصل نو با آرزوهایم چنان صفحه شطرنج فردایم را پیش می برم که هیچ فاصله ای نتواند رویاهای ناتمام را به مرزهای ناامیدی بکشاند. بی شک در این طلوع دوباره در مسیر پیشرفت اراده ای آهنین خواهم داشت. اگر...

 

 

شاعر:نیما<<مقداد>> طهماسبی

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت13:29توسط المیرا | |

تمام نوشته های دلتنگی ام را از نو ورق می زنم و صدمرتبه که نه، هزاربار زیرورو می کنم.اما تفسیر احساس خوب دیروز در لابه لای دفتر خاطره ها نیست و لبخند زیبای خوشبختی، چون رویایی کوچک در دریای کاغذهای مچاله شده بی تقدیر گم شده، بی آنکه به یاد واپسین نفس های آرزو باشد و بخواهد تنها عکس یادگاری روزهای کودکی را در قاب لحظه های پژمرده زنده نگه دارد.و خیال همچنان بی بهانه در واژه های افسرده پر می زند و شب خاموش مهتاب، رنگ روشن هستی را نادیده می گیرد و باز تکرار غمگین ثانیه های طولانی ما فرصت کوتاه ماندن را دوباره از دست می دهد و خواهش شیرین دل بستن، دور می شود از برق نگاه.

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت20:0توسط المیرا | |

برایم مثل طلوعی، نوید بخش یک روز خوش...

اما من...

غروبی پر از دلتنگی، نشان یک شب پر از دلواپسی،

شب زنده داری و دست به دعا بردن برای دیدن دوباره

توام...

می دانم همراهی ام می کنی که تا امروز هیچ کس

طلوع همراهی با غروبی غمگین ندیده است!

و حالا من مانده ام و امیدی محال که هروز این دل

را دیوانه تر می کند...

 

  

 pofask.blogfa.com 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت19:58توسط المیرا | |

 

زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست

بشکند دست قضا که پرپروازمو بست

آه و نفرین به من این بار اگر برگردم

پشت پا بر تو زنم، بر تو و بر هر چه که هست

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت13:55توسط المیرا | |

در فاصله بین دو مرگ مانده ام، در معکوس یک چراغ، مرا صدا بزن ماه من، مگذلر بر قامتم تاریکی بافته شود، رقص مرگ را ببین، چه عاشقانه جان می دهم در پای عطش یک قطره عطش شبنم در سینه برگ ساخته خسته من، گواه یک اشتیاق است اشتیاقی برای ایستادن، ماندن، سایه انداختن وای مه چقدر دوست دارم سایه ای بر سر یک خسته باشم ولی بدان که بی ریشه نمی شود. تو ریشه ام باش ولی من شنیده ام که "درختان ایستاده می میرند".

pransestehrani.blogfa.com

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت12:53توسط المیرا | |

در تیرگی شب تنهایی زیر سقف آبی آسمان با سکوت عادت شده ماهتاب به خلوت می نشینم تصویر زیبای چشمانت بر آینه ای بی رنگ خیال نقش می گیرد و جان می گیرد. تبسمی تلخ بر لبان سرد انتظار ، چه زیبا بود چشمک ستاره امید در آسمان یکسره سیاه دلم کاش روزی بیایی و با تلنگر احساس بارانی ات بیدارم کنی و بگویی که لحظه های نبودنت کابوسی بیشتر نبوده است.

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت12:33توسط المیرا | |

 زندگی شاید، تصور یک رویا باشد در قالب خیال یا انتظاری برای رسیدن معجزه خوشبختی شاید هم امید شیرین رسیدن به ساحل آرامش باشد و صعود به قله آرزوها. درست نمی دانم اما من زندگی را با همین رویا ها ، انتظارها و امیدها می گذرانم و دوستش دارم. زندگی در نگاه من زیباست چون به فردا می اندیشم فردایی روشن تر از امروز.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت12:19توسط المیرا | |

اگر چه ثانیه ها از میدان زمان می گریزند

ولحظه ها غریب ترین غروب غربت را به نمایش می گذارند

افق نگاهم تا دوردست ها فقط سرخی غروب را می بیند

که انگار می خواهد به سپیدی طلوع گره بخورد

در سردترین لحظه های هستی

غنچه ای از انتظار می شکفد

ودر یک آن

تمام حسن یوسف ها پر می گیرند

تا طنین آمدنش در هوا پخش شود.               

 

                                                      

                                                      www.barane.eshgh.mihanblog.com

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت11:53توسط المیرا | |

زندگی پر و بالی دارد با وسعت مرگ

پرش دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لبه تاخچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی ست که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شپره در تاریکی ست

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

 

(سهراب سپهری)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت21:19توسط المیرا | |

باز هم در دل خود ردپای درد را احساس می کنم و قدم هایی که طنین موهم انگیزه جدایی را در سرم می پروراند. مترسم آری می ترسم که غریبه ای در شبی تاریک و مهتابی او را از صندوقچه قلبم بدوزدد. می ترسم که آن شاهزاده غمگین قصه من با تندی باد از کنارم برود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت21:2توسط المیرا | |