آن چه در ما جاری است،این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور . . .
زندگی . . . می گذرد،تند و آسان و سبک . . .!
عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،
عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم . . .
روز نو،هر روز است،
فکر را، نو بکنیم . . .!
. . . عشق را، سر بکشیم . . .!
زندگی
می گذرد . . .! تند،آسان و سبک!!!
عشق شادی است،
عشق آزادی ست
و من این گونه می گویم
عشق رنگ زیبای زندگانی ماست،
عشق رنگ آبی دریا،
عشق رنگ زرد خورشید است،
یا که رنگ قرمز دل هاست،
هر چه هست رنگ آن نیکوست،چون که زندگی بی آن تیره و تار می شود.

امروز که در آنیم همان فردایی است که دیروز انتظارش می کشیدیم.چشم که بر هم بگذاری لحظه ها به سرعت برق و باد می گذرند.امروزت آیینه فردای توست.نه خانه دلت را غبارروبی کرده ای نه کلون خانه ای را به صدا درآورده ای که تا نگاهی را میزبان باشی.آرزوهایت یکی یکی رنگ می بازند و روزهایت از پیش نگاهت عبور می کنند٫اما افسوس که تو هنوز هم در فکر فردایی غافل از اینکه فردای دیروزت هم در غفلت گذشت.
وقت تنها نماند.
کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهی های آزاد همیشه اقیانوس
خوشبختی را پیدا کند.....
گفتی که ببوس روی نیلوفر را ٬ از عشق تو گونه های او را بوسیدم.
گفتی که برای باغ دل پیچک باش٬ بر یاسمن نگاه تو یچیدم.
گفتی برای لحظه ای دریا شو٬دریا شدم و تو را به ساحل دیدم.
گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش٬ مجنون شدم و ز دوریت نالیدم.
گفتی که بیا و از وفایت بگذر٬از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم.
گفتم که بهانه ات برایت کافیست٬ معنی لطیف عشق را فهمیدم.
من به سرگشتگی آهوی دشت من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابرو نسیم می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی به تو می اندیشم
من در شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم .
( حمید مصدق)
نکن که گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت گریستن دارم
اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست !

به چشمان مهربون تو نوشتم حکایت بی انتهای عشقم را
تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم
پس تقدیم به تو که یادت همیشه در ذهنم ، قلبم و نگاهم
ماندگار است.
تقدیم به بهترین دوستم سحر جون
نمی دانستم که چشمان آسمانی ات
آخرین فرصت برای دیدن پرستوی مهاجر است
نمی دانستم که آمدنت
آغاز سرودن غزل تنهایی است
نگاه مهربان تو
مرا به یاد موج های متلاطم دریا انداخت
دریایی که امروز سرابی بیش نیست
با این همه،
رویاهایم را از دست نمی دهم.
در رویاهایم،
دریای عشق ساحل دارد
و آرزوها
دست یافتنی است.
اصلا عشق، ساحل دریاست.
درآن ساحل آرام می گیرم.
چه خوب می شد اگر می دانستیم در لحظه تولد برای چه گریه می کردیم.چه خوب می شد اگر می توانستیم خاطره روزی که خدا به ما گفت باید به این دنیا بیاییم.همان روزی که بالهایمان را یادگاری دادیم به فرشته ها و به خدا گفتیم که هیچ وقت فراموشش نمی کنیم.
دوستت دارم دیوانه تر از مجنون . . .

دلم را سرزنش کند! بیا و مگذار یکرنگی و عشق و رفاقتمان پشت سایه های خاکستری نیامدنت گم
شود و گلهای آرزوهایمان را خزان به یغما ببرد.

saate-sheni.blogfa.com
www.mgro7.com





